برگ های سبزت
پیش ما می ماند
بادبادک هایمان را پس بده!
اون روز ریاضی داشتیم من رفته پایین نی دونم واسه چه کاری وقتی برگشتم دیدم بچه ها دارن عددهای ۵ به بعد رو به حروف می نویسن دوستم به من گفت اه اه اونو ببین (یادم نمیاد به کی اشاره می کرد که نگاش کنم)گفت ۹ رو با ح نوشته .کتاب خودمو نگاه کردم دیدم منم با ح نوشتم دستم و گذاشتم روش تا کسی نبینه اون دختره گفت تو که همیشه درست می نویسی مگه نه؟ منم گفتم آره تا حالا دیدی دیکته هامو از بیست کمتر بشم؟ بعدش یه لبخند باحالم تحویلش دادم..
همین جوری یادم اومد اعتراف کردم
تمام خیابان شهر
جنگل بود"
آن وقت
دیگر هیچ وقت
هیچ خیابانی
از حجم سنگین ماشین ها
دلش درد نمی گرفت
از لحن جنگل
فکرهایمان سبز می شدند
هیچ گنجشکی
بی خانمان نبود
وسیم های برق
از بی پرندگی
می مردند
نقاشی ها
سبز راباآبی
اشتباه نمی کردند
وهیچ رنگی کور نمی شد
"ای کاش
تمام خیابان شهر
جنگل بود"
این روزا اصلا همین وقتا که امتحانامون تموم میشه دلم می گیره نه اینکه دلم برای بچه ها یا مدرسه تنگ بشه ها نه همین جوری یهو گریم می گیره حال و حوصله ندارم تا میام کتاب بخونم حوصله ام سر میره دیگه مث شبای امتحان که کتابای داستانو می خوردم(!)نیستم این "هرگز رهایم مکن "ایشی گورو رو وسطاشم خوابم میگیره و دلم برای یکی که اصلا بعیده وجود داشته باشه تنگ میشه نمی دونم واسه کی اما یهو دلم تنگ میشه... یهو وسط فیلم نگا کردن میرم آشپز خونه همین جوری الکی راه میرم یا فقط با شیر آب بازی می کنک یا از یخچال به خوراکیا ناخونک می زنم یا یه قلپ آب می خورم مث کسی که یه چیزی گم کرده باشه اصلا شاید واقعا یه چیزی گم کردم فکر می کنم یه قسمت از وجودم هنوز از رشت برنگشته دلم واسه رشت تنگ شده این تهران لعنتی که یه قطره از آسمونش چیکه نمی کنه تموم ابرای دنیا با تهران قهرن
هزاره این یا پشتون؟چه اهمیتی داره؟از اشرف پرسید اسم من چیه اشرف بهش گفت سحر.
داشتم فکر می کردم اگه یه روز یه وقت برگشتن کابل یا حالا هر شهر دیگه وقتی خیلی بزرگ شدن یادشون بیاد که یه روزی نه تا دختر ایرانی روز آخر امتحانشون مثل دیوونه ها بهم آبمی پاشیدن مثل دیوونه ها می خندیدن.اگه بر فرض محال برگشتن کشور خودشون از ایران کدوم تیکه از خاطره هاشون با خودش می برن؟
فکرهای سبز خوب
به "خوبی"که فکر کردم
تابستان شد
از لحن درختان
فکرهایم سبز شدند
لای هر کتاب
به جای برگ
جای دست بستنی هایی بود
که از خجالت نگاه داغ خورشید
آب شدند
میوه ها
دست مداد رنگیها را
از پشت بستند
اتاقم
از دیدن تنبلی هایم
غمگین نشد
تابستان که شد
فکرهایم سبز شدند
پرنده خیسی ست
بنشسته بر درخت کنار خیابان
در زیر هر درخت
صد هزار برهنه ی بیداد
-از تبر
جنگل
ای کاش قلب ما می خفت بی هراس
بر گیسوان در هم غمناکت
ای کاش
تمام خیابان شهر
جنگل بود
(بخشی از شعری که از من نیست)
در عصر ستاره مردگی
کور سوی نوری می خواهم
برای عروسکم
که چشمهایش سیاه شد
از بس به شب نگاه کرد
فقط کمی
یک مشت فقط
دست من
از دست همه بچه های کلاس
کوچکتر است
