تبليغاتX
بادبادک آبی

بادبادک آبی

مثل وقتیه که می خوای بری مطب دکتر.وقتی دکتر رو نمیشناسی نمی دونی چه شکلیه از این می ترسی که وحشتناک باشه زشت باشه حالا نه اینکه آدمای زشت وحشتناک باشن نه.می دونی مثل وقتیه که تو یه جای تاریک نشستی و فکر می کنی چند جفت چشم بهت خیره شدن .مثل حس ریختن دلت وقتی پاتو بلند می کنی محکم می کوبونی زمین -به خیال پله-اما هیچ پله ای نیست.مث وقتی که تمام زورت رو جمع می کنی برای بلند کردن یه چیز سنگین باقدرت می ری جلو تا برش داری -به خیال سنگین بودن-اما از پرم سبک تره.وقتی در جعبه ای رو باز می کنی از کجا می دونی توش چیه شاید یه مار به محض اینکه در جعبه رو باز کنی نیشت بزنه!وقتی خودکارتو بر می داری تا چیزی بنویسی از کجا می دونی که.....
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 22:58  توسط سحر دیانتی 

ای درخت!

برگ های سبزت

              پیش ما می ماند

                            بادبادک هایمان را پس بده!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 20:36  توسط سحر دیانتی  | 

وقتی کلاس اول دبستان بودیم هنوز یاد نگرفته بودیم که همه اعداد رو به حروف بنویسیم .

اون روز ریاضی داشتیم من رفته پایین نی دونم واسه چه کاری وقتی برگشتم دیدم بچه ها دارن عددهای ۵ به بعد رو به حروف می نویسن دوستم به من گفت اه اه اونو ببین (یادم نمیاد به کی اشاره می کرد که نگاش کنم)گفت ۹ رو با ح نوشته .کتاب خودمو نگاه کردم دیدم منم با ح نوشتم دستم و گذاشتم روش تا کسی نبینه اون دختره گفت تو که همیشه درست می نویسی مگه نه؟ منم گفتم آره تا حالا دیدی دیکته هامو از بیست کمتر بشم؟ بعدش یه لبخند باحالم تحویلش دادم..

همین جوری یادم اومد اعتراف کردم

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 11:34  توسط سحر دیانتی  | 

برگ

از آفتاب

دل زرد شد

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 19:42  توسط سحر دیانتی  | 

"ای کاش

تمام خیابان شهر

جنگل بود"

آن وقت

دیگر هیچ وقت

هیچ خیابانی

از حجم سنگین ماشین ها

دلش درد نمی گرفت

از لحن جنگل

فکرهایمان سبز می شدند

هیچ گنجشکی

بی خانمان نبود

وسیم های برق

از بی پرندگی

می مردند

نقاشی ها

سبز راباآبی

اشتباه نمی کردند

وهیچ رنگی کور نمی شد

"ای کاش

تمام خیابان شهر

جنگل بود"

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 20:29  توسط سحر دیانتی  | 

یکشنبه برو بچه های کلاس ۳۰۱ خونه اشرف جمع شدیم .البته هممون نبودیما خوبامون بودیم نه بابا شوخی کردم خودمون و کشتیم اینقدر بچه ها جیغ کشیدن عقده هاشونو خالی کردن اینقدر رقصیدن که مچ پاهاشون درد گرفت بهار و الی و سحر که خودشون از هنرنمایی در حرکات موزون(!)خفه کردن.ریحانه نیومده بود گفته بود حوصله مسخره بازیای بچه هارو ندارم خب ریحانه جون منم حوصله اونارو ندارم اما تحمل می کنم عزیزم آدم باید یه خورده خودشو وفق بده یه خورده با بقیه باش ...

این روزا اصلا همین وقتا که امتحانامون تموم میشه دلم می گیره نه اینکه دلم برای بچه ها یا مدرسه تنگ بشه ها نه همین جوری یهو گریم می گیره حال و حوصله ندارم  تا میام کتاب بخونم حوصله ام سر میره دیگه مث شبای امتحان که کتابای داستانو می خوردم(!)نیستم این "هرگز رهایم مکن "ایشی گورو  رو وسطاشم  خوابم میگیره و دلم برای یکی که اصلا بعیده وجود داشته باشه تنگ میشه نمی دونم واسه کی اما یهو دلم تنگ میشه... یهو وسط فیلم نگا کردن میرم آشپز خونه همین جوری الکی راه میرم یا فقط با شیر آب بازی می کنک یا از یخچال به خوراکیا ناخونک می زنم یا یه قلپ آب می خورم مث کسی که یه چیزی گم کرده باشه اصلا شاید واقعا یه چیزی گم کردم فکر می کنم یه قسمت از وجودم هنوز از رشت برنگشته دلم واسه رشت تنگ شده این تهران لعنتی که یه قطره از آسمونش چیکه نمی کنه تموم ابرای دنیا با تهران قهرن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 23:4  توسط سحر دیانتی  | 

امتحان هام تموم شدن .امروز روز آخری زدیم از تو پارک با بهار اینا اومدیم پیاده!دو ساعت تمام پیاده روی کردیم امروز تو پارک دو تا پسر بچه افغانی دیدیم اسم یکیشون علیرضا بود.کلاس دوم بود اسم برادرشم مجید بود کلاس سوم بود .فال میفروختن .ازش پرسیدم اهل کجایی گفت افغانستان ولی منو داداشم هردو ایران بزرگ شدیم نمی دونم چه اصراری دارن به ایرانی بودن؟دوست داشتم ازشون بپرسم  

هزاره این یا پشتون؟چه اهمیتی داره؟از اشرف پرسید اسم من  چیه اشرف بهش گفت سحر.

داشتم فکر می کردم اگه یه روز یه وقت برگشتن کابل یا حالا هر شهر دیگه وقتی خیلی بزرگ شدن یادشون بیاد که یه روزی نه تا دختر ایرانی روز آخر امتحانشون مثل دیوونه ها بهم آبمی پاشیدن مثل دیوونه ها می خندیدن.اگه بر فرض محال برگشتن کشور خودشون از ایران کدوم تیکه از خاطره هاشون با خودش می برن؟ 

           

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 22:37  توسط سحر دیانتی  | 

فکرهای سبز خوب

به "خوبی"که فکر کردم  

تابستان شد

از لحن درختان

فکرهایم سبز شدند

لای هر کتاب

به جای برگ

جای دست بستنی هایی بود

که از خجالت نگاه داغ خورشید 

آب شدند

میوه ها

دست مداد رنگیها را

از پشت بستند

اتاقم

از دیدن تنبلی هایم

که لای کتابها وشعرهایم بود

غمگین نشد

تابستان که شد

فکرهایم سبز شدند

دنیایم خوب تر شد
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 12:21  توسط سحر دیانتی  | 

قلب بزرگ ما

پرنده خیسی ست

بنشسته بر درخت کنار خیابان

در زیر هر درخت

صد هزار برهنه ی بیداد

                            -از تبر

جنگل

ای کاش قلب ما می خفت بی هراس

بر گیسوان در هم غمناکت

ای کاش

      تمام خیابان شهر

                          جنگل بود

(بخشی از شعری که از من نیست)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 20:7  توسط سحر دیانتی 

 

در عصر ستاره مردگی

کور سوی نوری می خواهم

برای عروسکم

که چشمهایش سیاه شد

از بس به شب نگاه کرد

فقط کمی

     یک مشت فقط

دست من

 از دست همه بچه های کلاس

کوچکتر است

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:14  توسط سحر دیانتی  |